X
تبلیغات
رایتل
شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1390
توسط: سعید

منشور اسپندیار

طنز

منشور اسپندیار

گلپور وی را بارها گاز نمود و کیهانمداری نیشتر بر آمدی پی در پی اما اسپندیار اهل مطالعه نبود و کیهان و شرق را تا نصفه خواند، شیطان شخصا به او پیامک زدی و اعلام کرد به کمک بقویی و بی فکر جوان، دست ما در نوروز در پوست گردو همو رفت!
"صراط" - منشور کوروش سال گذشته به ایران آمد و پس از 6ماه از کشور خارج و به مکان ابدی اش واقع در لندن، میدان الیزابت، انتهای بلوار کارگر، دوراهی قلهک – دردشت، نبش کوچه مرحوم چرچیل، پلاک 7، موزه ملی بریتانیا انتقال یافت. لذا پیشنهاد می گردد متولیان امر "منشور اسپندیار" را جهت حفظ تمدن 2500 ساله ایرانی! بعنوان جایگزین منشور کوروش به موزه ملی ایران ارسال نمایند و شما خواننده عزیز ابتدا دست خود را با صابون بشوئید و سپس چشمهایتان را بمالید و با دقت نسخه جایگزین این منشور را بخوانید زیرا معلوم نیست تا 40 سال آینده اجازه بدهند مجددا منشور کوروش برای چند ماه به ایران بیاید!


اسپند یار، آن به حاشیه شهره، آن کاشف نوروز، آن ریزه میزه در علم روز، خاص بود آن مرد، هر چه بود به حاشیه برد آن را، اسرائیل را با ونزوئلا قاطی کرد و یک شبه دوست شد با حیفا، و مردمان آن را از فرعی و اصلی تشخیص ندادی، 8 پست آشکار دولتی داشت و الی ماشالله پشت پرده بود، سفیانی را به دیدار شعیب خواند، و خودش کاندیدای رامسر شد، یکی مثل بی فکر جوان در مکاشفت وی همی بود، ایران نامه را جیم ثانیه فرت نمود و کاوه را به بی فکر جوان ترجیح دادی، اعتقاد داشت هرچه خواهیم همو کنیم و هدیه داد به تهرانی، راست راست حاشیه می ساخت و دست داشت در ساخت و پاخت
اسپندیار یک جو سواد نداشت اما قد انیشتن افاضه نمودندوندی، اسپندیار مرد ناشایستی بود که همه را عوض کرد، صفار را زیرآب زدی و لنکرانی را دهان به دهان، دستبند سبز زیر پرچم ایران کشید، همه دولت را شخم زد، مصلحی را ارشادی عزل کرد و متکی را در سنگال مولوی مَر آن را، و همینگونه جشن نوروزی گرفت و بذرپاش جوان را مسحور (جمع سحر) کردی، دراز بود آن مرد


به گزارش صراط نیوز عبدالله خدابنده در ادامه این مطلب طنز نوشت: نقل است یک بار هاله نور دید و در عرض 6 ماه 40 پست گوناگون دولتی را گرو گرفت و 20 تایش را داد به بقویی، بقویی دیپلمه بود، یک بار برای صلح به عثمانی رفت و هرچه بود به گند کشید، اسپندیار مکتب همی ساخت و معجزت کرد، مخ رئیس مکتبی را تیلیت نمود، مشکل کلیوی داشت آن مرد، هرچه بود مال خود فرض کرد، و سپس گلکاری نمود آن را

او معبدی در هندوانچه (کشور هند) بنا داشت و همه را جادو نمود، او کارهای فرعی دولت را اصلی نمود و هر چی اصلی بود جدول کشی کرد، همه نزدیکان دکتر را ابتدا آواره نمود بعد سه دور اخراج کرد و آخر کار حکم مشاوره زد، « نزدیک بود منتخب مردم را هم عوض کند این مرد،» اعلام کرد بعد از دولت شخصا کابینه 70 میلیونی تشکیل دهم و همه مردم را یک پست تپل در دولت خودم خواهم داد، « اسپندیار با تاسی از ایالات متحده در فکر یک نظم نوین ایرانی بود! » تا دَم اهورایی اش را در ماورا التحت او بدمد زیرا فکر می کرد ایران به فردوسی مقروض است

گلپور وی را بارها گاز نمود و کیهانمداری نیشتر بر آمدی پی در پی اما اسپندیار اهل مطالعه نبود و کیهان و شرق را تا نصفه خواند، شیطان شخصا به او پیامک زدی و اعلام کرد به کمک بقویی و بی فکر جوان، دست ما در نوروز در پوست گردو همو رفت! ولی خودش بارها و بارها و هاها ها مچ شیطان را از کف با دستمال قرمز همی بست، و این شد که به لطف شیاطین، جریانی مسئله ساز دایر نمودی و نازیباکلام چون این شنید صیحه‌ای از فراز جگر بکشید و با او هم پیاله گشتی


روز مبادا که اسپندیار مشغول استحمام بود، نعره بر آورد که من از نسل تیمورم، کمبوجیه مال من است و هگمتانه شرایط ضمن عقد من کرد، سکندر چون خرمگسی بر پالان اسبم نیست، من از نسل گشتاسب ام، آرش و کوروش و حبیب محبیان سیخی چند؟، من مرد تنهای شبم، کسی را یارای هماوردی من نیست، دلاکان و ملاکان و صاحب دلان اهل نظر چون نعره او بشنیدند زبان بگشودند و آنچنان تملق نمودی که اسپندیار به هر کدام دهها پست دولتی اهدا نمود، اطرافیان برایش شعرها سرودند و آوازها سر دادند، به به چه چه، چه سری، چه پوستِ کلفتی، عجب دماغی، مطئمان زیر پایش فرش قرمز گُسترانیدند و آنقدر سوت زدند که ناگهان کف رفت در چشمش، چنانکه اسپندیار دستپاچه شد و دو دستی مالیدن کرد مَر را، اما صابون بچه نبود و سوزشها برآورد و همچنان سرگردان بود که لیز خوردی و با ماتحت خویش شَتَرَق به خزینه همی افتاد آنچنانکه اطرافیان از خنده دچار افتادگی ناف گشتند

القصه آمیز اسپندیار (آقا میرزا اسپندیار دولت باشی) از آن روز به بعد فهمید که زمین گرد است و هر آنچه بکاری همو درو کنی و کسی که باد کاشت طوفان درو کرد و این درسی شد برای آیندگان که راه اسپندیار را نروند چون آخرش با ماتحت توی خزینه افتادن است!